آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

آرشام کوچولو

مامان جان یک خبر

سلام مامانم فدات بشم اومدم بهت یک خبر بدم دایی جون امیر داره برات یک domain  میخره. میدونی که خودش شرکت داره. امروز بهم خبر داد که داره  برات یک  domain .ir میخره. میشه  arsham-rabi.ir دسش درد نکنه درست بشه دیگه شما وبلاگ نداری بلکه سایت داری مادر به فدای چشمات. این بوس برای دایی امیر جون مهربون اینم دایی امیر جون من ...
25 مهر 1391

7 ماهگی مبارک

عزیزکم هوررراااااااااااااا شما اول مهر وارد 7 ماهگی شدی روزی میرسه که وارد 7 سالگی میشی و من اول مهر میبرمت مدرسه قربونت برم عزیزکم شما داری روز به روز بزرگتر میشی و من دارم بزرگ شدنت را با چشمام میبینم. روز اول مهر شما باید واکسن میزدی قربونت برم و مامان دوباره با گریه شما و سوزنی که تو پاهای نازت میرفت یکبار دیگه میمرد اما خدا را 100 هزار مرتبه شکر که زیاد اذیت نشدی مامانی فدات بشه الهی دیگه میتونی  راحت بشینی اما نه مدت طولانی اما میشینی و خوشت میاد از نشستنت قربون چشمای نازت برم مامانی قدت : 71 بود و وزنت هم: 8960 عهکس ها را میزارم تو ادامه مطلب مامانی آرشام :"آخ جوان این وقت صبح میریم دد؟؟؟" ...
24 مهر 1391

7 ماهگی گلم

عزیزم بازم برات عکس دارم اول از همه بگم که شما تو غلت زدن حرفه ای شدی و یکم سینهخیز میری بیشتر خودت را میکشی رو زمین و میچرخی تو محیز دورت. عاشق کنترل و دوربین و تلفن و پلاستیک و دستمال کاغذی هستی و تا ببینی همه چیز را بیخیال میشی و میری سراغ اونها. تازه کانال هم عوض میکنی و همه چیز را با دو دست میگیری و میخوای پاره کنی تو پلاستیک و دستمال بارها موفق شدی این کار را بکنی وقتی تو الت غلت زدن چیزی را میخوای و نمیتونی علی رغم تلاش زیاد بگیری عر میزنی و داد و میزنی و بهت نمیدم  قهر میکنی خیلی ناز میشی مامانی 20 مهر با مامان و بابا رفتی بازارچه محک اونجا کلی با هه بازی مردی و به بچه های محک کمک کردی و خانومای مجم برای قرع...
24 مهر 1391

مسافرت 1 هفته ای به سرعین و رامسر

ای مامانی نمیدونی چقدر به ما خوش گذشت اول بگم حمعه با بابایی رفتیم برای شما صندلی ماشین گرفتیم تا شما تو راه که 7، 8 ساعت راه بود راحت باشی و اذیت نشی بعذ از کلی گشتن بابایی یکی را انتخاب کرد و خریدیم و شما هم توش نشستی. مثل اینکه دوستش داشتی چون راخت میتونستی بیرون را ببینی و خوشت میومد. شنبه صبح ز.د هم را افتادیم به سمت سرعین ساعت 6:30 حرکت کردیم و ساعت خدود 6 غروب رسیدیم. شما بیشتر راه را خواب بودی چون تو ماشین راحت می خوابی.وای مامان گردن حیران خیلی قشنگ بودی 2 روز اونجا بودیم و کلی خوش گذروندیم بیرون یکم هوا سرد بود و شما برای اولین بار لباس زمستونی و گرم پوشیدی خیلی ناز شده بودی اما چون همیشه لباس راحت و لختی میپوشیدی...
24 مهر 1391

رفتن یک هفته ای خونه مامان سامره

عزیز مامان من و شما هفته آخر 6 ماهگیت را رفتیم بابل خونه مامان سامره خیلی این یک هفته خوش گذشت شما هم از هوای سالم شمال استفاده کردی و خوب میخوابیدی و خوب میخوردی گل نازم. با مامان کلی گشتیم و مهمونی و عروسی رفتیم. راستی دایی جون برای شما دوتا عروسک خیلی ناز خرید و به شما هدیه داد. یکی خالت لرزش داره و یکی که بزرگتره هر صدایی را ضبط میکنه و بعد پخش میکنه اونو خیلی دوست داری پنجشنبه بابایی ما را برد و ما هم جمعه رفتی عروسی و بعد هم تمام رئوزهای هفته را تو گشت و گذار بودیم. خلاصه خیلی خوش گذشت تا اینکه بابا پنجشنبه بعد با مامان مولود اومد دنبال ما. البته این یک هفته بابا اکبر را ندیدیم چون بابا اکبر برای  نذری که داشت پی...
24 مهر 1391

مامانی اومد

سلام گل قشنگم   اول از همه 16 مهر و روز کودک را بهت تبریک میگم عروسک ناز مامان،خوشگل طناز مامان، امسال اولین سال که روز کودم را بهت تبریک میگم. امیدوارم بعد ها روز نوجوان و روز حوان را هم بهت تبریک بگم گل من ببخشید که خیلی دیر اومدم و برات آپ میکنم اما وقتی اینا را میخونی این تاخیر را نادیده بگیر گل نازم دلیل تاخیر مامان این بود که هفته آخر شهریور ما بابل خونه مامان سامره بودیم و هفته اول مهر هم  که تو خونه بودیم واکسن آقایی گلم را زدیم و دوباره هفته دوم با بابایی و دوستاش رفتیم سرعین و رامسر و بعد هم مامان یکم به کارای خونه رسید برای همین آپ کردن وبلاگت دیر شد. شرمنده عزیزم دوستت دارم منو ببخش عوضش اومدم با کلی...
24 مهر 1391
1